تو برای من





comment

میخواستم بگویم عیدیم را بده

میخواستم بگویم خودت را میخواهم

اما حال دیگر هیچ نمی گویم



من آن کودکم که تا صدای سال جدید میاید

در طلب عیدیش به هر کس نگاهی میکند

آی عشق من، عیدی من میشوی؟

میخواهم تا آخر سال هر کجا رفتی دنبالت بدوم



دوستت که دارم احساس سبکی میکنم

انگار دینم به خودم را ادا کردم

دوستت که دارم احساس آرامش میکنم

انگار دوست داشتنت حجتی ست بر من



دستم را که میگیری دنیا وارونه میشود

به جای به دنیا آمدن تا عرش بالا میروم

میشود دستم را ول نکنی؟

میخواهم جدا از آدم‌ها

در آغوشت متولد شوم نه در زمین

*تولدم مبارک!



روی تخت، در رویا

با نفس‌های آرام

لب‌هایت، در خیال لب‌هایت بودم

یادت نرود که آنها به من بدهکارند



شبی را بخاطر دارم

که در کوچه‌ی سرد ِ نم گرفته

لبانت را به لبانم رساندی

دستت را به پهلویم گذاشتی

و نوای عشق را لحظه‌ای نواختی



از دلتنگیت، بی تابی میکنم

از بی تابیم، نا آرامی میکنی

میایی در آغوشم بگیری

اما چیزی حس نمیکنم

میایی با بوسه‌ای شادم کنی

اما چیزی نمیبینم



بیا یاهو :(



دستانت را باز کن

امشب را با من صبح کن

میخواهم با لب‌هایت آب بازی کنم

خیس می شویی، مریض می شوی

اما مریض من! میخواهی آب بازی نکنیم؟



آخ که من دیوانه‌ی آرامش توام

هر نفس را مدیون آسودگیی هستم

که از آرامش تو نشات میگیرد

اگر خواستی مرا بکشی

آرامش را از خودت بگیر

نفس‌هایم قطع می شوند



پاسی از شب را بخاطر من در خیابان گذراندی

پای آن بادجه‌ی سبز عشق را آب میدادی

حرف‌هایت، ارتعاش صدایت، حست حتی نگاهت

عاشقانه بود، میدانم عاشقم شدی

یک بار دیگر اعتراف میکنی؟ آری اعتراف کن این بار نه آرام

بلند بگو : خیلی، خیلی زیاد ...



من تغییر میکنم و مشکلمون

و این فاصله‌ از بین میره

برای این اُنقدر با اطمینان بهت گفتم

حل میشه، چون قصد کردم حل بشه

و تو میدونی وقتی قصد انجام کاری رو بکنم اون رو انجام میدم

حالا که این قضیه مربوط به چیزیه که برام بی نهایت با ارزشه

مطمئین باش اصلا کوتاه نمیام

من حاضرم برای این عشق جونمم بدم!

*با تمام وجود دوستت دارم عزیز ترینم

 



حال که دلیل مشکلات و تغییرات را میدانم

خود اصلاحشان میکنم و از تو

جز اندکی صبر چیزی طلب نمی کنم

خود میدانم دگر حق طلبیدن چیزی را ندارم

پس بخاطر علاقه خودت این زمان را بر من ببخش



میدانم در حقت بدی کردم اما بدان

از سادگیم بود که چنین شد روزگارمان

میدانم آن گونه که تو برگزیدی نماندم اما بدان

دلیلش را نمی فهمیدم



دیگر نمیخواهم جز تو از کسی تاثیر بگیرم

یا که نمیخواهم جز تو به حرف‌های کسی توجه کنم

بگذار آن حسودان بفهمند

من عاشق توام و برای عشقم هر کاری میکنم



میخواهم مشکلی که بدان رسیدم را اصلاح کنم

میخواهم تغییری که کردم را تغییر دهم

میخواهم مدتی که بد بودم را به خوبی چشمان مهربان و

دستان با گذشتت، به حرمت عشقمان جبران کنم



محبت

رمز با هم بودن ماست

من میدانم بی تو نفس نمی کشم اما

نمیدانم باز چرا تو را می رنجانم

تو عشق منی، عشق جاودان من

و من برای تو همان می شوم که بودم

چون خود می خواهم



دلگیری از من و من تنها دلیلش را حدس میزنم

نمیدانم وقت گذراندن‌های من با تو چه بیهوده و چه مفید، غم دارد؟

اگر آنقدر زمان با تو بودن سریع می گذرد این نشانه اتلاف زمانمان است؟

چرا + نمی بینی؟

*خُب یه مقدار دلگیر شدم اما فرض میکنم اشتباه برداشت کردم



تو واقعا مرا برای همراهیت برگزیدی؟

تو با این همه خوبی چرا مرا انتخاب کردی؟

*میدونم خیلی سخت بوده و زمان‌بر مرسی

خیلی خوب شده واقعا ممنون فرشته‌ی من :-*



در حضور مبهم تنهایی شب‌هایم

انتخابم بین مرگ و تن فروشی به سکوت

مرگ است نه خیانت به نقاشی‌ عاشقانه لبانت

*درک کن،  بی تو ...

مگر واژه‌ای هست که به اندازه‌ی نبودت زجرآور باشد؟



لبانت که با حرص لبانم را می بلعد

دستانت که با اشتیاق تنم را جستجو می کند

چشمانت که نقاط بدنم را نظاره می کند

آتش میگیرم برای هم‌خوابه شدن با تو



دلم می‌خواهد انگشتم را دور لبت بکشم

افکارم را پشت پلک‌هایم پنهان کنم

بی حرکت در آغوشت بنشینم به انتظار

تا لبت را بر لبانم بگذاری

 و حضورت را برایم مرور کنی

*می شود آهسته‌تر؟ این گونه که خطوط تنت را از بر نمی شوم



٢ روز شد که از تو بی خبرم

شاید این ٢ روز بیش‌تر برای تو عذاب‌آور باشه که نمیدونی چه وضعیتی دارم

مطمئینم جریمه شدی و نمیتونی نت بیای وگرنه امکان نداره طاقت بیاری

نمیدونم کی به نت سر میزنی اما اگه اومدی بدون دردی ندارم جز دوری تو

خیلی دلم برات تنگ شده!



مغزم فرمان ایست میدهد هرگاه می خواهم خوبی‌هایت را جمع بزنم

بیا پایین، ای زیباترین، بیا به وسعت درکم باش

من تو را با این همه خوبی چگونه در ذهنم بگنجانم؟



وقتی با منی

چشمهایم از نگاه کردن سیر نمی شوند

دستهایم فاصله میان انگشتان را تاب نمی‌آورند

گوشهایم زنگ صدایت را با ولع به انتظار می نشینند

و روحم ... روحم با من بودن را دگر نمی خواهد

مدت هاست که روحم را به اسارت جسمم در آوردم

بگذار درهای زندانش را بگشایم تا برای ابد با تو باشد



کنارت که بنشینم

سرم را که روی شانه‌ات بگذارم

در آغوشم که بگیری

به پیشانیم که بوسه بزنی

بس است تو تا همینجایش بیا بعدش با من :))

*میدانی دیوانه شدم از عطرت که روی لبم جا مانده



دستانت که جسمم را فرا میگیرد

چشم‌هایت که به چشمانم خیره می شود

نفست که با نفسم هم صدا می شود

و لبهایت که با لبهایم عشق بازی می کند

نمی دانم چه اما چیزی از وجودم کنده می شود

و در وجود تو می نشیند



میخواهم صورتم را از چشمان زیبایت پنهان کنم

چرا هنگام بوسیدنم چشمانت را نمی بندی؟

من از چشمان عاشقت شرم دارم

جایی نمی‌روم، باور کن میان بازوانت بهشت من است

من از بهشتم فراری نیستم



باز هم دلم هوای آغوشت را کرده

نمی شود صبح‌ها دیرتر گونه‌ام را ببوسی و بروی؟

نمی شود شب‌ها را طولانی‌تر کنی؟

نمی شود من از تو جدا نشوم حتی برای یک لحظه؟

لبهایم عادت نمی کنند به خشک بودن

نمی شود ترشان کنی بعد بروی؟



دیشب ترس و نگرانی را در حرف‌هایت میخواندم

چقدر خوب بود حس ِ نگرانیت برای من

چقدر خوب بود که برای آرامشم هرچه طلب کردم پذیرفتی :))

خیالت راحت عزیزترینم قلبم هنوز به امید با تو بودن می‌تپد

و جز سوزشی در وجودم چیزی مرا از کالبد دنیایی‌ام نمی رنجاند



میترسم

تاحالا معدم خونریزی نکرده بود

کمه اما هست

چی کار باید کرد؟

دیگه خون نمیاد اما حالم بده ... چی شد اصلاً؟ خودم نفهمیدم!



یا من دیوانه‌ام یا حقیقتا عاشقت شدم

که با طعم خون ِ در دهانم باز هم دیوانه‌وار برای تو مینویسم

*از درون اشک ریخت برای فراموش شدن این بار یک عضو  ِ یک وجبی

که مدت هاست به دنباله بهانه‌ای برای ناسازگاری با من است



-هرگز تنهایت نمی گذارم

و چه زود میگذرد، نه؟



چقدر جملات ساده را دوست دارم

چقدر دوستت دارم های بی ریا را دوست دارم

چقدر دلم هوای بوسه ای صادقانه روی پل عابر پیاده را کرده

و چقدر تو دست نیافتنی شدی

و چقدر من شکسته شدم



بدت میاید اگر بگویم

دلم برای آغوشت تنگ شده؟

ناراحت میشوی اگر بگویم

لبهایم فاصله میان لبهایمان را درک نمی کنند؟



حس تنهایی عذاب‌آوره اینُ من و تو بهتر از هرکسی میدونیم

هرچقدر هم حرف‌های اون شب رو میخونم و برداشت + میکنم

بازهم احساس تنهایی رهام نمی کنه



حس بدی دارم امروز

میخوام باهات حرف بزنم

یعنی واقعا امروز زنگ نمیزنی، نه؟

فکر کنم تا آخر هفته این کار رو نکنی

میدونم به زمان احتیاج داری تا فکر کنی :)



میدانم وسعت خودخواهیم تا بی‌کران است

میدانم تو را به اسارت قلبم گرفته‌ام و رها نمی‌ کنم

میبینم تلاشی برای رهایی نمی کنی

میبینم آزادانه اسارت را می پسندی

میفهمم قلبم را زندان خود نمی پنداری

میفهمم عاشقانه به زندانبانت مینگری

میخواهم بدانم چگونه برایت رنگ نگاهم تفاوتی ندارد؟

میخواهم بدانم چگونه لحظه‌های اسارت را با عشق میگذرانی؟

*زمانی را بخاطر می آورم که تو شاد بودی از حضورم و سرشار از شوق ...



بالاخره قالب اون چیزی شد که دوست دارم

اما یه چندتا مشکل دارم که هر وقت نت دیدمت بهت میگم کمکم کنی

نمیدونم فکر میکنم خیلی بد مینویسم با نوشته‌های عاشقانمون تو قاب قابله مقایسه نیست

راستش رو بگو جون من، دوسش داری؟



معدم خیلی درد میکنه، خوابم نمیبره اما باید بخوابم آخه فردا تعطیل شدم برنامه ریختم که درس بخونم

تو که نیستی بغلم کنی که بهش فکر نکنم دردشو فراموش کنم و خوابم ببره

چقدر سخته این روزا تحمل نبودت اونم وقتی میدونم خودت میخوای یه چند روز فکر کنی و ازم دور باشی

سه نقطه!



امروز خیلی احساس تنهایی میکردم

وقتی شب از کلاس اومدم و توی وبت اون لوگوی خوشگلُ دیدم کلی ذوق کردم

مرسی عزیزترینم، مرسی

*میدونم این حس مشترکه! اما درست میشه ...



بعد از کلی فکر به نتیجه رسیدم و منظورت رو کامل درک کردم

دیشب رو دوست دارم! به همون دلیلی که گفتم :

بالاخره شد ... چه خوب چه بد ... شد!

*جسمم، روحم تنها حضور تو را از من طلب میکند



اومدی اما سریع رفتی

و بهم گفتی که قرار جمعه ها فعلا کنسل باشه بخاطر مادرت

من هم پذیرفتم ...

*کاش ١ دقیقه بیش‌تر میموندی تا اینجا رو نشونت بدم



زنگ زدی و صحبت کردیم

من بد حرف زدم، فعلا منتظرم بیای نت تا باهم صحبت کنیم

تصمیم گرفتم خیلی خوب باهات صحبت کنم که اصلا ازم ناراحت نباشی



دیشب خیلی فکر کردم به این موضوع که کجای کار اشتباه کردیم

ما که بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم پس لحظه‌های با هم بودنمون رو خراب نکنیم

میدونم اشتباه کردم، منتظر تماستم، میدونم روزهای بعد دعوا باهام تماس میگیری!



دلم خیلی برات تنگ شده بود میخواستم ٣٠ دقیقه با خیال راحت باهات چت کنم

اما خرابش کردم

ولی همچنان دوستت دارم!



باورم نمی شد تو میخوای تا محل تحصیلم بیای که جزوه‌هام رو بهم بدی

آخه کی این همه راه رو حاضر بیاد در حالی که چند دقیقه هم نمیتونه با عشقش باشه؟

ولی تو آمدی و شاید کل با هم بودنمون ١٢٠ ثانیه شد ...



داشتم به تو فکر میکردم، این که چقدر از کارهات ساده میشه به علاقت پی برد

فقط کافیه وقتی به ظاهر حواسم جای دیگس به تو توجه کنم که به من نگاه میکنی

یا وقتی لب‌هات رو روی لبهام میذاری و با اون نگاه جالبت بهم نکاه میکنی و میگی دوست دارم!



بحث کردیم و هر دو ناراحت شدیم خواستم درست تصمیم بگیرم و احساساتی نشم

اما تنها چیزی که تغییر نکرد، وسعت علاقه‌ی من به تو بود!

من و تو چقدر بحث میکنیم؛ بحث هایی که نتیجش نگرانیمون برای خسته شدن اون یکیه



دنبال جایی میگشتم که من هم حرف های دلم را بزنم

به پای نوشته های تو که نمیرسند اما میخواهم به زبان ساده بگویم :

دوستت دارم!