تو برای من





comment

گاهی دستانم یخ می‌شوند

گاهی چشمانم تر می‌شوند

گاهی پاهایم سست می‌شوند

آخر این دل ِ من خیلی بد برایت تنگ می‌شود!



روحم را این بار در عمق سیاهی چشمانت چال کردم

قلبم را این بار در عمیق‌ترین نقطه قلبت زندانی کردم

جسمم را این بار بی تامل در آغوش ِ دستانت نهادم

آخر لبهایت عاشقانه لبانم را به میادگاه میخواند!

*بعد از یک ماه، جسم  ِ ناآرام من آرام در کناره تو



صبح شده و تو میروی؛ بی‌خبر ز  ِ آنکه

طعم لبت را در خاطر لبانم

گرمای تنت را روی پوستم

بوی نفست را در میان موهایم

جاگذاشتی.



چشمانم را که می‌گشایم

با سرعتِ هجومِ نور فراری میشوی

چه بد که هنگام بیداریم تو میروی

کاش با طلوع خورشید چشمانم را نبوسی

و با پرتوهای نور در تار و پود اتاقم محو نشوی

*خوابت را دیدم و چه بس شیرین بود در این دوری، وصالِ خیالی!



قلبم مرا به دادگاه کشانده و من محکوم شدم

به دلیل فشاری که از عاشقیم بر او تحمیل کردم

او ایستاد و من به روحم لبخند زدم

حال دیگر او مهتاج این قلب و جسم نیست!



عشق

لغت نیست

حس نیست

رنج سخنان و نگاه توست

غم دستان و اندام توست



کاش بی‌قراری‌هایم برای جسم دردناکت را می‌دیدی

شاید آن هنگام به تنها نبودن در سرای عشق پی‌میبردی



می‌خواهم دستانت را ببوسم

نه در مقابل عشق خود به آن‌ها

بلکه برای عشق آن‌ها به من



در تصور سوزش دستانت

قلبم بی‌تاب میتپد و درونم آتش میگیرد

اشک هم با سوز از چشمانم سرازیر می‌شود



تا در توانم بود در دو بعد عاشقانه کوشیدم!

میدانم بسیار عیب داشت اما توانم را برایش صرف کردم

اشتباه است گر بپنداری من عمالت را نادیده گرفتم

اما گاه من شرایط را هیچ نمی دانستم

جهلم سبب غفلتم از عملت بود

*دوستت دارم!



عشق، دو وجه دارد عمل و بیان

کسی نمی‌تواند بگوید کدام بهتر‌اند

٢ وجه که بی یکی دیگری دیده نمی‌شود



درخت با ریشه‌هایش آب می‌نوشد

درخت با برگ‌‌هایش نور می‌بلعد

اگر برگ نباشد ریشه نیست

و اگر ریشه نباشد برگ



صحبت‌هایمان سرشار از نشاط

لب‌هایمان سرشار از لبخند

وجودمان سرشار از عشق

خوشبختی چه چیزی میتواند باشد جز لحظات من و تو باهم؟



میبینی حالم را؟

بی تو چشمانم لج میکنند

بی تو به خواب راضی نمیشوند

بی تو قلبم به من هشدار میدهد

آخر با صدای قلب تو تنظیمش کردم



با لبخند لبانت را بر لبانم میگذاری

زمزمه میکنی وسعت علاقه‌ات را

بوسه‌ای بر لبانم مینشانی تا یادشان نرود

کسی عاشقانه صاحبشان را دوست دارد



طعم لبانت را آب برد

بوی تنت را باد شست

باکی نیست، من در آغوشت،

آرمیدم!



دستم را بگیر،

بیا با هم فریاد بزنیم

بیا با هم بلند بخندیم

بیا با هم سریع بدویم

بیا با هم ...

بیا اما دیگر نرو، بیا!



گوشی را که میگذارم

سرم را روی بالش میگذارم

یک نفس، فقط یک نفس میکشم

نفسی به شیرینی تمام حرف‌های عاشقانه‌ات



آخ که نمیدانی ضربان قلبم چقدر بالا بود

هنگامی که با تاکید علاقه‌ات را یادآوری می‌کردی

آخ که نمیدانی خنده‌هایم چقدر واقعی بود

هنگامی که با تمام علاقه‌ات از دور برایم بوسه فرستادی



آرامی و آسایش در صدایت موج میزند

من بی‌مقدار به خنده‌هایت، نگاهت

صدایت، وجودت عشق می‌ورزم



من تو را خط زدم

و تو، بی من زیستن را

من تو را خواستم

و تو، با من نفس کشیدن را

تو را خط زدم از دفتر زندگیم

اما خدا تاب نیاورد دستان خالیمان را

*بدترین سالگرد رابطمون رو ثبت میکنم



برگشتی و با لبخندت و دستان گوشوده‌ات انتظارم را پایان دادی

برگشتی و با بوسه و آغوش گرم خود برایم زمزمه کردی حضور را

برگشتی و با حرفها و نگاه‌‌ات غم دوریت را از قلب بی‌تابم زدودی

برگشتی و با لب‌هایت تمام روزهای نبودت را در آتشت سوزاندی

برگشتی و با حضورت مرا در ولع لب‌ها و لبخندت به دام انداختی



کنارت مینشینم

خسته‌ای و آرام خوابیده‌ای

سرم را روی بازویت میگذارم و

به چهره‌ی زیبایت خیره می‌نگرم

*چقدر حضور تو خوب است در کناره من!



دستم را دراز میکنم تا گونه‌ات را لمس کنم

نرمی پوستت را باور نمیکنم

آیا واقعا پایان یافت هر آنچه که بر ما گذشت؟

آیا واقعا سفرت پایان یافت؟



شاد می‌شوم که از شادیم شادی

میخندم که از خنده‌ام میخندی

*من چقدر تو را دوست دارم و تو هم :))



کاش میتوانستیم

به دور از چشمان دیگران

در گوشه ای از این دنیا جای گیریم

و آنچه در دلمان پنهان کردیم آشکارا بگوییم



دوریت ذره ذره دارد مرا میکشد

اگر برگشتی و چیزی نیافتی بدان

آب شدم تا در حوالیت گردش کنم



کاش تنها میتوانستم دستت را بگیرم

سپس قول میدادم

بی حرف در تختم جای گیرم و بیارامم



تنها خوابت میبرد؟

من تا نفس‌های آرامت

به صورتم نخورد نمیتوانم

در هیچ کجا آسوده بخوابم

*یعنی آن روز میاید؟



ورودت به قلب آرام من به اختیار تو بود

اما خروجت به دست هیچ کس ممکن نیست

تو فرمانروای این آرامگاه متروک شدی

و دیگر آن جز تو کسی را نمی پذیرد



هنوز باور نمیکنم

که مردی از افسانه های پریان

قدم به دنیای کوچک و حقیر من نهاده



میخواهم با افتخار و غرور نهفته در صدایم

برای تمام کسانی که عشق را نمیفهمند

فریاد بزنم :

من از داشتن چنین مردی بر خود میبالم!



دل تنگم که هستی

به یاده دلی باش که

به کوچکی دلت شده

اما نه برای معشوقه‌ی تو

برای معشوقه‌ای به زیبایی تو



عاشِـــقِـــتَـــم! :-*



گله‌ای ندارم دگر از دوریت

میدانم میخواهی به این

قصه پایانی خوش دهی

لیک هنوز نمی‌توانی

*ما هنوز در انتظار وصال میمانیم!



با چنان لحن محکمی گفتی

که تمام شک‌هایم بمیرند

یک بار دیگر همانگونه بگو :

خیلی دوستت دارم!



چشم سپار صدای نوایی بودم که بر نخواست

در انتظار آغوش دوری بودم که گشوده نشد

مگر قرار نبود بنوازی و بگشایی؟ :(

*منتظر تماست بودم!



چشمان زیبایت را که تصور میکنم

به انعکاس خودم در آنها که مینگرم

چیزی در حدواصل آن دو مرا متحیر میکند

شاید عشق، شاید ٢ روح پیوند خورده و یا ...



چه کسی میداند عشق چیست؟

چه کسی میداند انتظار یعنی چه؟

چه کسی میفهمد انتطار معشوق چه زجری دارد؟



بی تو زنده ماندن ممنوع است!

*متوجه شدی؟! :|



قلب ِ من خسته نیستی بس که تپیدی؟

چند لحظه بیارام روحم تمنای نفس دارد

تو که نتوانستی دوریش را پایان دهی

شاید این بی‌کالبد مرا به او برساند



میگویی غمگین ننگار بر این سطح سپید

تو بگوی چگونه؟

چگونه هنگامی که تمام وجودم از درد اکنده است؟

درد دوری چون تویی :((



اندوهم قابل وصف نیست

و هرچه مینویسم راضی نمیشوم

من تو را اندکی بیشتر از بی‌نهایت دوست دارم!



آخ عشق من

جز تو کیست که به جسم دردناکم بها دهد؟

جز تو کیست که من را برای خوبی‌هایم طلب کند؟

جز تو کیست که طاقت اندوهم را لحظه ای نداشته باشد؟

جز تو کیست ... کیست که باشد؟

*اثر آرامبخش رفته، اگه امشب از دوریت مُردم تعجب نکن



میدانی بی تو قلبم آرام میزند شاید هم نمیزند

بی تو روحم آرام میگیرد شاید هم گم میشود

بی تو جسمم گوشه ای دنج میابد

بی تو اشک‌هایم هیچ نمیفهمند جز :

او نیست!



نمیفهمم صدایت با من چه میکند

که لحظه گوش سپاریم به آن

تمام وجودم مالامال از تو

لبریز می شود



کنار ساحل که قدم میزنی

از دل تنگیم که به یادم مینشینی

بوسه های عاشقانه ای که به سمتت میایند

را بگیر :-*



دلم که میگرفت

تنها که میشدم

اشک که میریختم

دل خوشیم عطر نفس هایی بود

که از دور اما نزدیک به مشامم میرسید



ماهی در تنگ همچو روح در بدنم میماند

در جستجوی راهی که به دریا میرسد

تا به سر منشا هستیش برسد

راستی، تو میدانی

از کدامین راه به تو میرسم؟



عیدت مبارک عزیزم!

امیدوارم سال دیگه هم عید رو با هم باشیم