تو برای من





comment

بی حس،

تنها با انبوهی از غم

تنها و شاید تنهاتر از همیشه



کاش وسعت علاقه‌ام را درک نمی کردم

شاید آنگاه در نبودت روزی هزار بار جان نمی دادم

یا به نبودت در کنارم با خاطره‌ای دل خوش می کردم



میخندی و خنده‌هایت تمام دردهایم را می‌بَرَد

میخندی و خنده‌هایت رنگ زندگیم را آبی میکند آن هم آسمانی

چقدر درد دارم بدون خنده‌هایت!



میدانم درمان دردهایم تنها در آغوش توست

میدانم بی تو هیچ چیز جز تو را نمی خواهم

*بی توام!



چشمهایم میان آغوش نگاهت غرق می شود

دستانم لا به لای انگشتانت جان می دهد

لبهایم میان گرمی لبانت میمیرد

برای یک لحظه‌ی دیگر لمسشان



ماه زیبایی را از چشمانت مشق میگیرد

عشق معنی را از اشتیاقت یادمیگیرد

محبت میانه بوسه‌هایت جان میگیرد

و من از تلاقی نگاهمان جوانه میزنم!



غم صدایت مرا میشکند

بغض میکنم از شنیدن صدای غمگینت

من بی‌نهایت صدایت را دوست دارم

چگونه اندوهی که پنهان میکنی در لابه لای لبخندانت را نبینم؟!



لبخندم را فقط لطافت لبهایت میفهمد

همان لبهایی که صاحبشان عشق را روی قلبم نوشت

همان لبهایی که لذت با تو بودن را برایم فریاد کرد

همان لبهایی که از بوسیدنم سیر نمیشود

و با ولع بوسه‌ای دیگر را طلب میکند

*دلم برای بوسیدنت تنگ شده!



نمیدانم گاهی چرا بچه میشوم

نمیدانم گاهی چرا بی بهانه میخندم

نمیدانم گاهی چرا اسمت را که میبینم، از شوق بر خود میلرزم



تو سایه‌ی غم از پس دیوار را میبینی

تو دچار را، ماهی تنگ بلور را میفهمی

تو اشک ابر در اتاقت را میبینی، میفهمی

*سهراب رفت اما نرفت تا چون تویی هست